د
ل
م
ت
ن
گ
ه
عشق و نفرت دو روی سکه اند. می توانند به هم تبدیل شوند اما نمی توانند از هم جدا باشند. روزی کسی عاشق است و فردایش متنفر.. بدبختی آنجاست که هیچ حسی نداشته باشی حتی اگر موقعیت دیگری نباشد. آن وقت است که تنها می مانی. به جرم عاشق و متنفر نبودن، به جرم بی احساس بودن مواخذه ات می کنند. « چه کردید که بی احساس شد؟ » کسی نمی داند. کسی دنبال جواب هم نیست. باید سریع متنفر شد. وقت کم است. باید عشق داشت یا نفرت و حد وسط هم نداشت. صفر و یک..
دلم..یک جاهایی می رود که کسی نیست.. یک جاهای دور نه.. همین نزدیکی ها.. زیر یکی از پل های کلان شهر.. کنار دیواری که ترک های کوچکش برای انگشتان من خیلی بزرگ است.. وقتی دست می کشم روی سینه اش، قلقلکش می آید و می جنبد.. انگار که شهوت به سر و کله اش زده باشد، مثل زنی حشری که سینه هایش را می جنباند.. اما نه زنی در کار است و نه سینه ای. و نه فلقلکی که همه اش سوز سرد پاییزی است در رد شیار های دیواره ی پلی در یک کلان شهر.. سردم است، سردِ سرد.. می لرزم.. مثل همیشه..
اگر سرت را درد نمی آورم، فقط گوش کن. قبلش آستامینوفن هم می توانی بخوری یا حتی بروفن. اما وقتی حرف زدن را شروع کردم، حتی حتی اگر سرت درد بگیرد نمی گذارم چیزی بخوری. آفرین. حالا بهتر شد. کمی عقب تر هم بنشین که اگر وسط حرف زدن، بالا آوردم دامان تو را کثیف نکرده باشم. خوب که عقب رفتی چشمهایت را ببند. می گویم ببند چون همیشه کثیف ترین حرف ها با چشم بسته زده می شود. نشنیدی می گویند چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد و هر چه دلش خواست گفت؟
دیگر کاری نمانده، چشمهایی بسته، سری که درد نمی گیرد، دامانی که کثیف نمی شود و...راستی چه می گفتیم؟
چراغ ها را که خاموش کردند، احساس کردم توی سالن سینما هستم. نبود. اما صورت ها عین جاده های سنگلاخ شده بود، پر از جوش های ریز و درشت صورتی. دیوار ها ساکت نگاه می کردند به ناله های به زور از حلق در آمده. ناله هایی شبیه بالا آوردن زوری روی فرش های دست بافت. به نبودن، به نیست شدن ناگهانی که انگار با صدها صلوات هم چرتم را پاره نمی کرد تا فکر کنم شاید همه اش خواب باشد. اما خواب نبودم. همه اش بود و او نبود. زوری بالا آوردم روی فرش دست بافت. همه صورت های سنگلاخ، همه جوش های ریز و درشت صورتی را. چراغ ها را که خاموش کردند، احساس کردم توی سالن سینما هستم، با پفک و ذرت بوداده روی زمین..