تبليغاتX
سکوت
سکوت! همین و تمام!

دلم گرفته! به همین راحتی که می گم! گرفته! حس می کنم دارم تبدیل می شم به آب راکد! حوصله هیچ کاری ندارم! از بیکاری نیست! اتفاقا کار هم خیلی زیاده! اما همه چیز کسل کننده شده! کار،خوندن برای فوق، زندگی! نمی دونم چرا اینطوری شده ولی شده! بارون و هوای مزخرف ابری هم شده مزید بر علت! مخ خوری اطرافیان هم هکذا! ای بابا! کاش بر نمی گشتم! بعد از ۷ سال دوری از خانواده و مجردی زندگی کردن ، خیلی کار اشتباهی بود برگشتن به خونه! چون دیگه هیچ کس درک نمی کنه تو با آدم ۷ سال پیش فرق داری! خیلی هم فرق داری! اجتماع تغییرت داده! اجتماع بزرگتر از خانواده و شهرستان کوچیک زادگاه! اجتماعی به بزرگی پایتخت! گرچه تو اون آشفته بازار ، خودتو حفظ کردی ، اما افکارت دیگه برای خانواده ای که ۷ سال ازشون دور بودی و از ۱۸ سالگی به بعد ماهی یه بار مثل مهمون اومدی پیششون ، قابل درک نیست. واقعا نیست. سخته بعد از این همه مدت که خودت آقای خودت بودی ، یکی هی بیاد بگه فلان کار و بکن بهمان کارو بکن! خیلی سخته! باور کن! ای بابا! دارم دیوونه می شم! داره دیوونم می کنه! به خدا اینقدر می گه حوصله ی خودم و هم ندارم دیگه! کاش هیچوقت بر نمی گشتم! هیچ وقت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 21:41  توسط سکوت  | 

سرم می درده! اما زیاد مهم نیست! امروز خوبم!گرچه کار خاصی نکردم اما زنده م هنوز! زندگی قشنگ و قشنگ تر می شه اگه....
اگه.....
اگه....
اگه یه خورده به خودم فک کنم . فک کنم این کارم درست یا نه؟ نه بابا! فک کنم که خدا وکیلی زندگی همینه؟ من همینو می خوام؟ نباید سطحی نگاه کرد به زندگی! نباید! سطحی نگاه کردن باعث می شه خیلی چیزا رو از دست بدم! خیلی چیزا رو! خیلی چیزا رو!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 16:9  توسط سکوت  | 

دلم گرفته! خیلی! سگ ها زیاد شدن! خیلی خیلی بیشتر از تعداد آدما! کی فکرشو می کرد یه روزی سگ ها از آدما بیشتر بشن؟ من هم حتی فکرشو نمی کردم! فک کردن به این موضوع غمگینم می کنه و دلم می گیره! خیلی!
هیچ کی امروز یه سلام گرم نگف! چرا آدما همیشه اینقد تشنن! چرا از تشنگی در نمی یان تا آدم یه خورده بتونه حرف بزنه؟ منم تشنه م شده! تو هستی این دور و برا! همین دور و برا که من نیستم! من که کلا نیستم! اما تو باش!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 17:31  توسط سکوت  | 

بارون می یاد! خیلی هم بد نیست آدم گاهی ، فقط گاهی خیس خالی بشه! اصلا بد نیست! دیوونگی می دونم حدی داره! اما امشب یه دیوونه ی آرومم که قرصاشو خورده و عین آدم نشسته درس خونده و میل هاشو چک کرده و جواب داده! اگه عین آدم یعنی این!

سرخوشم! نه اون طوری که بشه گفت  می تونم تا ته دنیا برم اما رقصیدم ۲۰ دقیقه! خیلی خوب بود! انرژیم تخلیه شد! بعد از اون همه سر افطار خوردن! واقعا خیلی می خورم این روزا! خیلی! صدای بارون می آید! بارون می یاد جر جر! رو پشت بوم هاجر! هاجر عروسی داره! یادمه یه انشا نوشته بودم در مورد بارون! یه دفتر انشای قدیمی داشتم که هر دفعه که حال داشتم توش می نوشتم! بعد موقع مدرسه وقتی معلم انشا می گفت یه موضوع بگین برای انشای هفته آینده ، منم جلدی یکی از موضوع هایی که نوشته بودم ، می گفتم و برای هفته بعد راحت می شدم! معلم انشا قبولم داشت! فک می کرد یه فیلسوف پست مدرنم که تو ۴ دیواری یه مدرسه جهان سومی گیر افتاده و دنبال راهیه که خودشو از این هندسه کوچک متناهی البعد نجات بده! خلی بود برای خودش! موضوع های انشای منم خوب در نوع خودش تاریخی بود! «اگر...» ، « اما...»،«کاش...»،«سقوط» از این چیزا! بچه ها روانی می شدن هر دفعه موضوع من تصویب می شد! ولی خوب! آخرش خودم باید کار نصف کلاسو راه مینداختم! چه روزگاری بود! انگار صد سال پیش بود! انگار قرن ها ازش گذشته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:35  توسط سکوت  | 

پووووووووووووووف!خواب در چشم ترم شکست . دیدم یه سنگ از دماوند کنده شد خورد تو چشم چپ همسایه سمت راستی! اون مرد . من بیدار شدم! از یه خواب عمیق ۳۰۰۰ ساله! حالا همه خوابن و من بیدارم . حوصله م سر رفته . کاش منم خواب بودم که نمی دیدم که همه خوابن و خروپف می کنن!
پووووووووووووووف!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 22:41  توسط سکوت  | 

سکوت امروز حکم فرما بود توی تمام دونه های انگور! خسته شدم از نوشتن یه مشت چرند عبرت آمیز. ایمیل کردم و کسی نخوند.همه از کنار همه چیز گذشت.دیوانه خسته شد . کسی نمی تونه یه حضور سرمه ای رو تحمل کنه ؟
د ر خ ت س ر ف ه ک ر د . اهه ، اهه ، اهه ، اهه ! ۲ تا سیب افتاد پایین . گاز زدم . کرمو بود . نرم ، لزج ، تهوع آور . درشت نگاش کردم . خندید . گونه هاش چال افتاد و دندوناش چسبید بهم عین دندونای گراز .
پوستم شد پوست کرگدن . نفرینم کرد . بخاطر چرند های عبرت آمیزی که نوشتم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 21:1  توسط سکوت  | 

این روز ها درگیر چیزای جیدید شدم . البته یک مقدار گه گیجه بهم دست داد اولش..الانم گرچه یه خورده گیجم. اما نمی دونم چی می شه . واقعا چی میشه؟ امشب صدا هم می لرزه از سرما! من سرماییم آخه! صدامم همین طور. کلمه در سنگ ها فرو می روند . منم امشب یه تنهام که کلی آدم دورو برشه! جریان خونم یخ زده و دست هام کرخت شده از نبودن! یه دیوونگی عظیم که سالیان سال مخفی شده بود و خاکستر نشین زبونه کشیده و داره همه چیزو می سوزونه . همیشه سوختن نابود کنندس یا می تونه زندگی هم ببخشه؟ نمی دونم . واقعا نمی دونم چه خبره . واقعا چی می شه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 22:0  توسط سکوت  | 

اولش همه چی برای آدم سخت به نظر می یاد اما بعد دیگه عادی می شه! همه چی عادی شدنم خیلی خوب نیست گرچه! نمی دونم! زندگی عادی خوب نیست . حاضرم تموم این مشکلات رو تحمل کنم اما زندگیم عادی نباشه! ۷۰ درصد بلاهایی که سر آدما می یاد خودشون تولیدش می کنن . حتی پردازش هم می کنن و بعد توجیه که تقصیر ما نبود و قسمت بود . اما آدم مقصره در خیلی از ماجراهای تلخ و سخت زندگیش . اینجا که نشستم هوا خنکه . دارم نفس می کشم . هیچ کی هم مزاحم نیست الا خودم . مگر اینکه خودم جلوی نفس کشیدن خودمو بگیرم . کات و تموم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 13:55  توسط سکوت  | 

حالا تا بعد..

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 11:41  توسط سکوت  |