تبليغاتX
سکوت
سکوت! همین و تمام!
ای کاروان آهسته ران، کآرام جانم می رود...

سرخوشم هنوز! به کوری چشمان لجنی تو!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 15:23  توسط سکوت  | 

آخ! هنوز نگفتیم از منبر های چوبی امامزاده، از کلون های آهنی، از درهای قدیمی خانه های قدیمی، از کوچه های باریک، باغچه های تاریک، روزنه های کوچک ناودان، شُر شُر شُر! نگفتیم هنوز از پیله های سفید ابریشم، که زمان پروازشان نزدیک است..

چه زود مردیم ما...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:38  توسط سکوت  | 

سرخوشم!
یادم می ماند که هنوز هستم. که تو هستی و سکوت هست و زندگی. و تمام جزامی های کوهپایه و روسپیان خیابان های خیس. و حلبی آباد ِحاشیه نفرین شده. یادم هست که همه مان هستیم هنوز. و چراغ های سوخته کوچه هم هنوز هستند که باشند، تنها چراغی، حتی بدون نور..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 2:56  توسط سکوت  | 

یک نفر نیست صدا بزند، از پشت دیوار های کوتاه شیشه ای، از پشت برگ های پیچ پیچ تاک های لخت و عور. نترسیده ام لابد! از آن یک نفر که شب ها دیده نمی شود اما صدایش هست. ناخودآگاه ِ صبح ِ گرگ و میش، خش خش ِ رفتگران مغزم را جارو می کند. شش و نیم و مه آلود است شاید که خوابشان آشفته شده این درخت ها. از آن یک نفر که نیست اصلا باشد، صدا هم نزند، فقط باشد که بدانیم هست..کفشهایم کو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:49  توسط سکوت  | 

زنده ام!  گاهی حمله می کند به من، حجم بی ثبات این همه تاریکی! آسان تکان نمی خورند برگ ها درهجوم باد به سرداب درختان. کدام برگ؟ اینجا کلاغ می بینم، کلاغ! اینجا زندگی طور دیگری معنی می شود. به اندازه همه باید ها  نباید ها، نباید و باید دارند این کلاغ ها. سرما که می آید و تا مغز استخوان نفوذ می کند و رج های اعصابم در می روند از ترک خوردن زندگی در ظرف خالی گدای سر کوچه. دیشب علم بستند و گوسفند کشتند به نیت برآورده شدن آرزوهای دست یافتنی شان، این جماعت! و آخرین ظرف گدای سرکوچه شکست و صدای جرینگ جرینگ سکه ها مرا رقصاند و زندگی پخش شد روی آسفالت چل تکه. زندگی هنوز زنده است، من هم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:34  توسط سکوت  | 

به دل نمی نشیند این روزگار! امروز که زندگی کردم، چهار «من» را به دنبالم می کشیدم. دست می کشیدم روی سادگی دیوار ها که سال هاست همینجوری که هستند، مانده اند و فکر می کنند سال ها همینجوری می مانند. ماشین ها که می آمدند و می رفتند، یادم می رفت که ثبت نام کرده ام برای استخدامی و یادم می رفت گزارش هایم را هنوز ننوشته ام و یادم می رفت ۲هزار تومان بیشتر توی جیبم نیست و نمی توانم بلیط هیچ جشنواره ای را ...حتی یادم می رفت که ساعت هنوز که هنوز است روی ۷ مانده و تکان نمی خورند این عقربه ها، لامصب! باد آرام سایه های روی دیوار را با خود می برد..

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:32  توسط سکوت  | 

آدم ها چه غریب شده اند. این روزها آن قدر سرم شلوغ می شود که حتی فرصت دل گرفتگی هم برایم باقی نمی ماند. محتوای زندگی همه، بی محتوا ترین محتوای زندگی ست اینجا! اینجا چه غریب است و مردم؟ چه غریب، غریب تر از همیشه اند. همیشه هم که همیشگی ست. خسته نیستم، باورم کن! کمی اگر بدخلق نباشی، حتی دیگر صدایت هم نمی زنم تا آرام بخوابی و خواب های همیشه کابوسی ات را ببینی. کابوس های خواب تو نیز، آری! مانند همیشه که همیشگی ست، همیشگی ست..

پ.ن:به ۲۰ هم رسید و دلم هنوز می سوزد. از داغی بیست دلم بیشتر سوخت تا به بیست نرسیدن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:0  توسط سکوت  |