تبليغاتX
سکوت
سکوت! همین و تمام!

قصه حکایتی داشت برای خود، عطر چراغ های گردسوز قدیمی می داد که سال ها روشن نشده بودند و حسرت به دل، زل زده بودند به چلچراغ های لوکس هزاره سوم. همه چیز زود تمام می شد، جمله ها به سرعت به پایان می رسید و نفس ها حبس در سینه..

احساس غریبی دارم این روزها! دست و دلم روان می نویسند و جمله ها را زود تمام می کنند بدون حرف های همیشه اضافی.. قدم که می زنم دیوار ها با من راه می افتند و تا میدان اصلی شهر بدرقه ام می کنند. کسی نیست که دلش هوایی شده باشد و نداند هوایی کدام هوا؟  سایه های راه راه..

ردی سفید از من، کشیده شده روی آسفالت خیابان؛ و امتداد آن زمین را دور می زند و نمی رسد به آنجا که ایستاده ام.. اولین بار چه کسی گفت زمین گرد است؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 0:56  توسط سکوت  | 

روز اول کلمه بود و کلمه خدا بود..
روز دوم زمین را آفرید، زمین گرد نبود اما همه می گفتند گرد است..
روز سوم دریا را آفرید، دریا جهان را نوازش کرد..
روز چهارم درخت را آفرید، درخت را باید در آغوش گرفت، نوازشش کرد..
روز پنجم همه چیز ساکن بود، صداها شنیده شد..
روز ششم انسان را آفرید، انسان به خود بالید..
روز هفتم ابرها را آفرید، ابرها به همه شکلی در آمدند..
خدا به جهانش نگاه کرد..چیزی کم نبود؟ .. آنگاه در روز هشتم مرا آفرید، سکوت را، و این خیلی زیبا بود..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:23  توسط سکوت  | 

گاهی آدم ها خوابند. وقتی خوابند نمی فهمند که خوابند. بیدار که می شوند می بینند یک عمر خواب بوده اند، اما...خالیم هنوز! ذهنم از هر چیزی که در آن آدم باشد خالی ست. دست هایم روان می نویسند. می دانم، می دانم! زندگی سخت است! قبلا هم گفته بودی! دیوانگی وقتی می کنی از آن هم سخت تر است. هه! چه مزحک زندگی بدون دیوانگی، که من همیشه از زندگی سرشار از دیوانگی، سرشارم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:16  توسط سکوت  | 

تاپ تاپ! انگار در سرم هاون می کوبند. دست هایم را از هم باز می کنم و می گذارم صورتم تا آنجا که می تواند پناه ببرد به حوله خیس. دیروز قرارمان این بود که از آدم فروش ها بنویسم که از قضا ایرانی هم هستند. چرا که نه! این هم تجارت است دیگر! مشتری وقتی دست به نقد باشد، آدم ها را هم می شود فروخت. سرم را فرود می آورم روی کاغذ ها که از بس خط خطی شده اند رنگشان به سیاهی می زند. هنوز گزارش ها ناتمامند. مثل همه گزارش ها که آخرش تمام نمی شوند، آنقدر ناتمام می مانند که رنگشان به سیاهی می زند. چشم هایم را می دوزم به پنجره همسایه. صدای تنهایی پرده ها بلند می شود. این روز ها کسی پنجره خانه همسایه را هم جدی نمی گیرد. انگار که مرده ام! اما نفس های عمیق می کشم و بوی خالی کاغذ ها توی رگ هایم می پیچد و خالی تر می شوم. آدم فروش ها تکه های مغزم را حراج کرده اند. یادم می آید از آن دیروز ها! همانجاها که خبرنگارها، ابرار ورزشی می نوشتند و ما توی حیاط خلوت، فوتبال بازی می کردیم. حیاط ها باز هم خلوتند اما کسی دیگر با توپ هایش پنجره همسایه را نشانه نمی رود. وای خدا! دنیای بی کودک را نمی خواهم!

تاپ تاپ! سرم را از خالی ِکاغذ ها که به سیاهی می زند بر می دارم و می نشینم روبروی خلوت حیاط. چشم هایم را می دوزم به پنجره همسایه. صدای تنهایی پرده ها بلند می شود..

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:42  توسط سکوت  |