خسته ام! دست هایم خلق کرده اند و کبود شده اند. داستان ها به پایان رسیدند و ... تمام شد! این هم فصل آخر بازی و ... نقطه! این نقطه دیگر سر خط باز نمی گردد، همانجا می ماند و قصه ای دیگر بدون آنکه آغاز شود، به پایان می رسد.
هی! برو کنار از جلوی صورتم، می خواهم آواز بخوانم. می فهمی؟ می خواهم بلند بلند، آواز بخوانم: « گل گلدون من..» گل های توی گلدان صورتک زده اند و پژمرده می شوند. گل ها آواز نمی خوانند و پژمرده می شوند پشت صورتک ها. خسته شده ام از رنگ قرمز. کاش گل ها همه شان زرد لیمویی بودند، آن وقت شاید رنگ پریدگی شان معلوم نبود، آواز می خواندند، صورتک می زدند، پژمرده می شدند. چه می گفتیم؟