تبليغاتX
سکوت
سکوت! همین و تمام!

خسته ام! دست هایم خلق کرده اند و کبود شده اند. داستان ها به پایان رسیدند و ... تمام شد! این هم فصل آخر بازی و ... نقطه! این نقطه دیگر سر خط باز نمی گردد، همانجا می ماند و قصه ای دیگر بدون آنکه آغاز شود، به پایان می رسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:21  توسط سکوت  | 

دل گرفته لامصب، بد گرفته! خاک بر سر این دل لا مروت کنند..
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:58  توسط سکوت  | 

هی! برو کنار از جلوی صورتم، می خواهم آواز بخوانم. می فهمی؟ می خواهم بلند بلند، آواز بخوانم: « گل گلدون من..»  گل های توی گلدان صورتک زده اند و پژمرده می شوند. گل ها آواز نمی خوانند و پژمرده می شوند پشت صورتک ها. خسته شده ام از رنگ قرمز. کاش گل ها همه شان زرد لیمویی بودند، آن وقت شاید رنگ پریدگی شان معلوم نبود، آواز می خواندند، صورتک می زدند، پژمرده می شدند. چه می گفتیم؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 13:4  توسط سکوت  |