دست هایش را به هم مالید. تاریکی خیره شده بود به چشم هایش. نور چراغ، سایه های آدم ها را باخود می برد. چیزی نمانده بود به نیمه ی راه، صبح قد علم می کرد؛ اما کسی حریف تنهایی نمی شد. دلش خواست گریه کند. باران که می آمد می نشست روی پیشانی و سرش را خم می کرد و گونه ها، بینی، گوشه لب ها و تمام انحنای چانه اش را می بوسید و می افتاد روی خاکی که از بس تشنه نبود، آب بالا می آورد. آدم ها می آمدند و فرو می رفتند در تاریکی و محو می شدند..به خیالی می مردند و تمام می شدند. تاریکی که حمله می کرد، تمام قامت می ترسید و می لرزید. کسی آن سو تر سیگاری به لب گذاشت و زل زد به اندام لرزان و خیس، بی آنکه سیگار را روشن کند و پکی بزند لا اقل. انتظار هم سخت است لا مصب! قرار همین بود. کسی بیاید، دستهایش را تکان دهد و تاریکی را در هم بکوبد همانطور که دود سیگار را در هم می کوبند. کسی آن سو تر دستهایش را تکان داد و دود سیگارش را در هم کوبید و دوباره زل زد به اندام لرزان و خیس...
«ادامه ندارد..»
در سکوت من فریادی ست، بی آنکه کلامی منعقد شود، خون از حنجره ای بریزد و نفس سرد و سخت مرا به دیوار تاریک روبرویم بکوبد. من جمله ها را کُشته ام و خونابه های غلیظ و تیره رنگ، زمین ِ کاغذ را به گند کشیده اند. کسی بی آنکه پروانه باشد، به حیله، پیله های نرم و ابریشمین به دورم می تند و زندانی ام می کند. کسی بی آنکه موجود باشد، حجم سیاهی های دیوار را به بازوهایم، به معده ام و به انگشتانم تحمیل می کند. کسی بی آنکه صدایم را بشنود، دست در گلوگاهم می اندازد و می فشارد و بیش از گذشته مرا می کشد. کسی مثل هیچ کس، زاده شده از هیچ، زیسته در هیچ، خوابیده پشت هیچ!