خدا بیامرز خوب بود. گاهی تخمه می شکست و می گفتیم و می خندیدیم. چالش فرهنگی نداشت. با یک دست تخمه ها را می شکست و با دست دیگر غبار ساعت ها را کنار می زد و ریز می خندید. کودکانش همه شاعران قصه های پریا بودند و سروده هایشان را فقط گوش های آشنا می شنید و بس. تازگی ها خدا بیامرز خسته بود. هن و هن می کرد و نفسش تنگ می شد. می گفتند که نفسش را تنگ می کنند عده ای که بمیرد و تمام شود. تحمل ها که تمام شد، خدا بیامرز نفسش را برید که بمیرد. یکی از بچه هایش شعری گفت که بیشتر نفسش برید، یعنی بریدند. وقتی مرد کسی به یاد نیاورد که او هنوز اهل "ایران" است.
لبه تیز چاقو را فرو کردم درست همانجا که باید. قلبت را در آوردم و گرفتم توی دست چپم که جای زخم چاقو داشت، زخم عمیقی که ترشحاتش زرد بود و بد بو . قلبت را گرفتم توی دستم و فشار دادم. آب سرخ رنگی راه افتاد و ریخت روی زمین و جاری شد تا زیر کفشهایم. از این منظره انگار خوشم آمده باشد دوباره و دوباره فشار دادم طوری که ناخن هایم فرو رفتند در گوشت کف دست چپم و خونم با خون قلب تو قاطی شد و از کناره مچم راه افتاد و از بازویم گذشت و ریخت روی زمین و جاری شد تا زیر کفشهایم. خون هایمان که در خون خود غلطیدند، یکدیگر را در آغوش کشیدند و آرام آرام، لبهایشان روی هم افتاد و خاک که خون می بلعید از تشنگی، در آغوششان کشید و برای همیشه مرا و قلب تو را و لبه تیز چاقو را و ترشحات زخم دست چپم را به عشق باختند و در خاک خفتند.