تبليغاتX
سکوت
سکوت! همین و تمام!

به پوستین کوهی تکیه داده ام. کوهی که آب به داخلش نفوذ کرده و ذره ذره و لایه لایه خاکش را شسته و برده است. درونش کم کم خالی می شود و پر از آب. آب روشنایی است، می دانم. اما ترسم از این است که چون در آغوشش بگیرم و بفشارمش بشکند و فرو ریزد. و آن وقت است که من، سقوط می کنم با تکیه گاه خویش!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:29  توسط سکوت  | 

خواب ها آشفته است. آینه ها شکسته و زنگار های هزار ساله شان انگار، هزار سال دیگر هم قرار است بمانند و خود را در «من» تماشا کنند. سواره نیستم. اسب ندارم که سواره باشم. پس پیاده و با کوله ای از کتاب ها سفرم را آغاز می کنم. اول از همه برمی دارم آن نارنجی تکان دهنده را که همچون «سنگی بر گوری»، در سور می دمد و «سمفونی مردگان» را در تمام بی کسی های دشت، طنین انداز می کند. دیگر نوبت چه بود؟  دیگر سفری مانده و همسفری و سفرنامه ای برای آیندگان. همسفرم تو می شوی؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:8  توسط سکوت  | 

نمی دانم! نمی دانم چرا نقاب ها دیگر مرا نمی آزارند. مرا سیاه نمی کنند. مرا تا ناخودآگاه انتقام نمی برند. بی خاصیت شده ام؟ نه! من نه بی خاصیت می شوم نه سیاه. من فقط بزرگ شده ام.
هم بازی دوره خوش کودکی، تا چند ساعت دیگر پرواز می کند. به جنگل های گرم ساحلی دور. این چندمی شان بود؟ شاید سومی. و حالا من مانده ام با کودکی تکه تکه شده ای که دیگر هرگز و با هیچ ترفندی باز نمی یابمش. من بزرگ شده ام، می اندیشم و می نویسم. این همه بزرگی من است و این بزرگی آنقدر در روزنه های اندامم نفوذ کرده که تشخیص چهره های پشت نقاب برایم آسان تر از هر شب مسواک زدن شده است. گفتم مسواک زدن، این تنها کاری است که از آن سوی مرز کودکی، به حریم بزرگسالی ام آمده و جا خوش کرده. مسواک زدن و یک چیز دیگر که همیشه با من است. مطمئن باش بودن تو هرگز از یادم نمی رود. هزار بار تو را شکر که می توانم هنوز مسواک بزنم، بیندیشم، بنویسم و تو را برای همیشه داشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:45  توسط سکوت  | 

بهار رفت و تو هنوز نرفته ای. مانده ای تا آخر پاییز، که جوجه ها را می شمارند، تا آذر! بهار که می شد دلم همیشه پاییز می خواست و حالا... دیگر نه حتی پاییز، خودم را هم نمی خواهم که زنده باشم تا همین پاییز! همین پاییز که وقت رفتن تو است و وقت ماندگاری من، بی تو! بی تو پاییز را نمی خواهم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 2:38  توسط سکوت  |