چراغ ها را که خاموش کردند، احساس کردم توی سالن سینما هستم. نبود. اما صورت ها عین جاده های سنگلاخ شده بود، پر از جوش های ریز و درشت صورتی. دیوار ها ساکت نگاه می کردند به ناله های به زور از حلق در آمده. ناله هایی شبیه بالا آوردن زوری روی فرش های دست بافت. به نبودن، به نیست شدن ناگهانی که انگار با صدها صلوات هم چرتم را پاره نمی کرد تا فکر کنم شاید همه اش خواب باشد. اما خواب نبودم. همه اش بود و او نبود. زوری بالا آوردم روی فرش دست بافت. همه صورت های سنگلاخ، همه جوش های ریز و درشت صورتی را. چراغ ها را که خاموش کردند، احساس کردم توی سالن سینما هستم، با پفک و ذرت بوداده روی زمین..
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه..
نادویچک..دست روی دیوار سایه می اندازد. کمی آن طرف تر کسی نیست، نه نه کسی نیست، اما دست روی دیوار سایه می اندازد. و سایه هرگز به من نزدیک نمی شود. همانجا روی دیوار می ماند و می جنبد و کمی آن طرف تر کسی نیست، نه نه کسی نیست، کسی نیست..
چطور بگویم که از جمله دوستت دارم حالم بهم می خورد. چطور بگویم نمی خواهم کسی دوستم داشته باشد، حتی کسی عاشقم باشد، اصلا من عشق نمی خواهم، زندگی می خواهم و زندگی دیگر نیست..