دلم..یک جاهایی می رود که کسی نیست.. یک جاهای دور نه.. همین نزدیکی ها.. زیر یکی از پل های کلان شهر.. کنار دیواری که ترک های کوچکش برای انگشتان من خیلی بزرگ است.. وقتی دست می کشم روی سینه اش، قلقلکش می آید و می جنبد.. انگار که شهوت به سر و کله اش زده باشد، مثل زنی حشری که سینه هایش را می جنباند.. اما نه زنی در کار است و نه سینه ای. و نه فلقلکی که همه اش سوز سرد پاییزی است در رد شیار های دیواره ی پلی در یک کلان شهر.. سردم است، سردِ سرد.. می لرزم.. مثل همیشه..